| خاطرات امام خمینی (عطوفت و مهربانی) |
| ساعت ٤:٤۱ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٧/۱٢/٤ |
پیرمرد باغبانیادم هست من کوچک بودم، روزى پیرمردى براى باغچه منزل ما خاک آورد.ما سر سفره بودیم که او آمد.امام گفتند که این پیرمرد ناهار نخورده است.غذاى ما زیاد نبود. بعد بشقابى از توى سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذایشان را در بشقاب ریختند و به ما گفتند: «بیایید هر کدام چند قاشقى از غذاى خود را در این بشقاب بریزید تا به اندازه غذاى یک نفر بشود.» ما که آن روز غذاى اضافى نداشتیم، به این ترتیب غذاى آن پیرمرد را آماده کردیم در عالم بچگى آنقدر از این کار خوشم آمد که نهایت نداشت.
بیست دقیقه اشک مىریختندپس از ماجراى پانزده خرداد، خدمت امام مشرف شدم.حدود 35 دقیقه خدمتایشان صحبت کردم.حادثه پانزده خرداد را براى امام توضیح دادم.و امام حدود بیست دقیقه اشک مىریختند. ![]() بقیه خاطرات را در ادامه مطالب بخوانید
کلمات کلیدی: خاطرات امام ،عطوفت و مهربانی
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : کانون تخصصی مهدویت شهید اشرفی اصفهانی مسجد محمودیه شهر اراک پروفایل مدیر : یاس کبود- کانون تخصصی مهدویت |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |




